😈شیطان رام شده 😈
پارت یک
از زبان امی :
بیاتریس(منظور روح تسخیر شده هست) : ازت ممنونم که منو از این طلسم آزاد کردی نمیدونم چجوری لطفتو جبران کنم
امی: این شغلمه من از طرف همنوعام معذرت میخوام که گرفتار این طلسم شدی
بیاتریس لبخندی زد و بهم نزدیک شد و دستاشو گذاشت رو شونم که دستاشو حس نمیکردم : تا حالا به مهربونی تو، تو عمرم ندیدم هر وقت بهم نیاز داشتی کافیه اسممو صدا کنی اونوقت سه سوته پیشتم
دستمو رو دست روح مانندش گذاشتم : حتما روت حساب میکنم
ازم فاصله گرفت و چند لحظه بعد ناپدید شد نفس آسوده ای کشیدم . خداروشکر این قضیه هم مثل ماموریتای قبلی به خوبی تموم شد.
به اطرافم نگاه کردم روی زمین وسایلم پخش و پلا بود .وسیله هایی که برای ارتباط گرفتن با جن و ارواح و سمبل هایی که با گچ روی پارکت خونه کشیده بودم از بهترین دوستم رژ یاد گرفتم که به راحتی بتونم خونه ای رو از جن و ارواح تسخیر شده پاک کنم. شروع به جمع کردن وسایلام کردم همشونو تو کولم چپوندم وقتی کارم تموم شد. شماره صاحب خونه رو گرفتم که شخصی با صدای مردونه جواب داد: سلام خانم رز... کار تا کجا پیش رفت؟
امی: کار پاکسازی تموم شده میتونین برگردین خونتون
مرد: چشم تا ی ربع دیگه اونجام
گوشیو قطع کردم و گذاشتم تو جیب سوییشرتم. پس تصمیم گرفتم تا وقتی صاحب خونه تشریف میاره، سمبل هایی که رو پارکتا کشیده بودم رو تمیز کنم. رفتم سمت آشپزخونه یک پارچه رو خیس کردم بعد از اینکه رو پارکتارو تمیز کردم عرقی که رو پیشونیم نشسته بود با آستین سوییشرتم پاک کردم.
از جام بلند شدم مجدد به سمت آشپزخونه رفتم تا دستامو بشورم نرسیده به ورودی آشپزخونه آینه قدی ای توجهمو به خودش جلب کرد و رفتم نزدیک آینه به چهره خودم تو آینه خیره شدم این دختری که رو به روم بود ی دختری که تو چهرش خستگی، غم و حتی افسردگی قابل تشخیص بود . دستمو روی شیشه آینه دقیقا روی گونه اون دختر گذاشتم و گفتم: کاری میکنم که طعم خوشبختیو بچشی و تمام زندگیت با شادی سپری بشه.
صدای چرخش کلید به گوشم رسید که حدس زدم خوده صاحب خونس.
راهمو سمت آشپزخونه کج کردم پارچه رو تو سطلی که بغل کابینتا بود، انداختم و دستمو شستم. از آشپزخونه بیرون اومدم که صاحب خونه به همراه دوقلو ها تو نشیمن منتظر من بودن.
اون مرد با صورت شرم زده ای جلو اومد و گفت: من متاسفم که شما رو تو زحمت انداختیم .
تو طول حرف زدن سرش پایین بود به پشت سرش نگاه که وضعیت دوقلو ها هم مثل باباشون بود.
مرد رو نادیده گرفتم به سمت دوقلو ها که پونزده سالشون بود رفتم با اخم کردم و با صدای بلند گفتم: جناب شما نمیخواد شرمنده باشی طرف صحبتم با بچه هاتونه جلوی دوقلو ها وایستادم : تخته ویجی برد( تخته احضار روح) شد اسباب بازی شماها... رفتین با چند تا ابله تر از خودتون که مثلا جسارت به خرج دادین جن و روح احضار کنین واقعا که... همشم باعث میشین خانوادههای بدبختتون تو دردسر بیوفتن بس که نفهمین
دیدم سرشونو پایین انداختن جوابمو ندادن
براشون کنارشون وایستاد برای دفاع از بچه هاش گفت:
خودم شخصا از شما معذرت میخوام اگه میشه چند لحظه وقتتونو بگیرم
امی: اوکی
مرد رو به دوقلوهاش کرد: برین اتاقاتون
دوقلوها به محض اینکه حرف باباشونو شنیدن دوتا پا داشتن دوتا پای دیگه قرض گرفته بودن با سرعت هر چه تمام تر به طرف اتاقاشون فرار کردن، از فرارشون خندم گرفت.
به همراه مرد به سمت مبلا رفتیم. من رو مبل تک نفره و مرد رو مبل سه نفره نشست و شروع کرد به حرف زدن: راستش همونطور که در جریانید همسرم سال پیش فوت شده
بچه هام که دلتنگ مادرشون شدن اونام از چند تا از دوستاشون شنیدن میتونن مادرشونو احضار کنن.
با حرفاش تو فکر رفتم ی لحظه یاد مامان و بابای افتادم، همش به خاطر اتفاقی که برای مامان و بابام افتاد خودمو بارها سرزنش میکردم اگه من نبودم حداقل زندگی بی دردسری داشتن و مثل خیلیای دیگه عادی زندگیشونو سپری میکردن.
که با صدا زدن مرد به خودم اومدم، مرد با نگرانی گفت:حالتون خوبه خانم رز؟
امی: آره خوبم... و بابت چیزی که الان گفتین کاملا درکشون میکنم ولی این راهش نیس سعی کنین بیشتر توجهتونو به بچه هاتون بدین میدونم کارتون طوری هست که زیاد تو خونه نیستین اونا بعد از مادرشون به شما نیاز دارن.
مرد کلا روزه سکوت گرفته بود و دیگه چیزی نگفت به ساعتم نگاه کردم دوازده ظهر بود از دیشب به خاطره کار پاکسازی یکسره تا صبح بیدار بودم حتی رنگ غذایی رو به چشم ندیدم .
تصمیم گرفتم که دیگه برم خونه، کوله رو از بغلم برداشتم رو دوشم انداختم و از جام بلند شدم. با بلند شدنم مرد سرشو بالا آورد و گفت:
تا یادم نرفته اینو بهتون بدم
سوالی نگاش کردم که دیدم دستشو سمت جیب کتش برد از داخل اون پاکتی بیرون آورد و سمتم گرفت و ادامه داد: و اینم دستمزدتون بابت زحمتی که کشیدین
پاکتو از مرد گرفتم و تشکری کردم .
به سمت در خونه راه افتادم.
که با صداش سرجام وایستادم به سمتش برگشتم: نهار در خدمتتون باشیم
امی : نه ممنون جایی کار دارم
مرد لبخند زد که لبخندشو با لبخند جواب دادم
در خونه رو باز کردم و از خونه بیرون اومدم به خیابون پیش روم نگاه کردم دریغ از ی موجود زنده واقعا حق داشتن که به این شهر بگن شهر مرده ها.
به سمت ماشین داغونم رفتم که در مقایسه با ماشینای مدل بالا هیچ بود تمام بدنش از رنگ رفته بود و نیاز به رنگ اساسی داشت ولی خب از هیچی بهتر بود به همینم راضی بودم.
به ماشین رسیدم درشو باز کردم پشت فرمون جا گرفتم سوییچ رو تو جا سوییچی ماشین گذاشتم چند بار استارت زدم روشن نمیشد لعنتی خودمم حسابی خسته بودم حوصله و اعصاب این یکی رو نداشتم و با هر بار روشن نشدنش هر چی فحش بلد بودم نثار لرین کردم. چند بار به این زنیکه حرومی گفتم اینو ببرش پیش مکانیکی که چه مرگشه فقط دنبال پارتی و خوشگذرونی بود ، به خودشم ذره ای زحمت نمیداد که خرج خونه رو دربیاره «عوضی سو استفاده گر » بعد از بیست دقیقه مزخرف که برام به اندازه یکسال گذشت ماشین روشن شد. به سمت خونه راه افتادم.
ادامه دارد......

تخته ویجی برد